مقالات - اوهام پیرامون اصالت وجود و اصالت ماهیت

معناي حقيقي اصالت وجود فلسفي(1)milani-1

جمع فراواني از اهل بحث در مورد معناي فلسفي اصالت وجود چنين تصوري دارند:

هر موجود واقعي و خارجي، در تحليل عقلي ـ نه در خارج ـ مركب از وجود است و ماهيت. از اين دو، تنها يكي داراي واقعيت خارجي و عيني است و ديگري به نحو مجازي و به تبع اولي موجود است. (مثال تبعيت اين است که اگر يک کله قند موجود باشد، به تبع وجود آن، طول و عرض و عمق آن هم موجود است، نه اين که طول و عرض عمق آن اصالتا موجود باشند، و به تبع آنها کله قند هم موجود باشد) حال بايد ديد آيا اشياي خارجي و واقعيات عيني، مصداق حقيقي وجودند و صدق عنوان ماهيت بر آن‌ها به تبع وجود است، يا بر عكس هر چيزي به طور حقيقي مصداقِ ماهيت است، و مصداق وجود بودن آن به تبع ماهيت مي‏باشد.

معتقدين به اصالت وجود در اينجا ميگويند واقعيات و موجودات عيني نميتوانند به طور يکسان هم مصداق وجود باشند و هم مصداق ماهيت، وگرنه لازم ميآيد که يک چيز دو چيز باشد. نيز نميشود که اشياي واقعي مصداق واقعي و بلاواسطه ماهيت باشند زيرا ماهيت به خودي خود نه موجود است و نه معدوم (الماهية من حيث هي ليست إلا هي، لا موجودة ولا معدومة) بنابر اين اصالت از آن وجود است نه ماهيت.

اين سخنان کاملا باطل است زيرا:

1 . اصل اين تفسير باطل بوده و هرگز محل بحث و رد و اثبات بين پيروان مکتب عقل و برهان و معتقدين به مخلوقيت واقعي عالم و حدوث و مجعوليت حقيقي اشيا، با اهل فلسفه و عرفان معناي فوق نيست. هيچ عاقلي وجود حقيقي مخلوقات را غير از ماهيت عيني آنها نميداند تا اين که جايي براي بحث از اصالت يا اعتباريت وجود يا ماهيت جايي داشته باشد. بلکه کاملا توضيح خواهيم داد که معناي حقيقي اصالت وجود و اعتباريت ماهيت فلسفي اين است که متن عينيت، حقيقتي نامتناهي و غير قابل جعل و رفع بوده، و مساوي با وجود خداست، و ماهيات و مخلوقات، حدود وجود يا اوهام و خيالات ميباشند و بس.

2. درست است که يک چيز ـ مثلا سيب ـ ممکن نيست مصداق چند عنوان مانند سيب، گلابي، چوب، انسان، صندلي و... باشد وگرنه لازم ميآيد که يک چيز چند چيز باشد، اما تمامي مفاهيم چنين نيستند چنانکه مثلا همان سيبي که مثال زديم به نحو يکسان مصداق واقعي مفاهيمي مانند سيب، کره، موجود، شيء (چيز)، ميوه، واحد و... ميباشد و هرگز هم لازم نميآيد که يک چيز چند چيز باشد. در مورد وجود و ماهيت هم امر کاملا همين طور است و هر واقعيت خارجي به نحو يکسان مصداق واقعي وجود و شيئيت و ماهيت و... ميباشد و هيچ اشکالي هم لازم نميآيد.

بر خلاف آنچه برخي ميپندارند در اين مورد هيچ فرقي نمي کند که اين مفاهيم از معقولات ثانيه باشند يا نباشند. علاوه بر اين که باز هم بر خلاف پندار افراد مذکور، مراد از وجود و عدم و شيئيت در اين بحث معناي معقول ثاني آن­ها نيست بلکه مراد از آنها نفس هويات عيني خارجي (ماهيات) است.

3. هرگز مخالفين اصالت وجود نميگويند که ماهيت من حيث هي که نه موجود است و نه معدوم، در خارج اصالت و عينيت دارد بلکه چنين سخني بسيار مضحک و غير معقول و خارج از محل نزاع است.

4. به اعتراف خود اصالت وجوديان، وجود و ماهيت در خارج اصلا انفکاک ندارند و عينا يک چيز ميباشند. بنابر اين بسيار عجيب است که کسي از حيث واقع و خارجيت يکي از آن دو را داراي حکمي بداند که ديگري آن حکم را نداشته باشد.

5. اگر مراد از اصالت وجود اين است که وجود جز ثبوت چيزي نبوده و در تحقق خود نياز به وجود و ثبوت و تحقق ديگري ندارد، اين سخن کاملا درست است و خواجه طوسي و حتي شيخ اشراق (البته شيخ اشراق هم با توجه به معناي فلسفي اصالت وجود فلسفي، مانند ساير فلاسفه منکر معناي حقيقي خلقت و آفرينش و جعل حقيقي اشيا ميباشد، و از نظر فلسفي اصالت وجودي است و نسبت اصالت الماهوي بودن به او نادرست است) و بلکه تمامي عقلا همين را ميگويند و چنانچه کسي غير اين مطلب را به ايشان نسبت داده و بر آن اساس ايشان را قائل به اصالت ماهيت بداند به کنه کلام و مراد ايشان نرسيده است.

و اگر منظور از اصالت وجود اين است که وجود اشيا که همان ثبوت و تحقق ماهيات است به امري وراي ثبوت و وجود آنهاست و نام آن امر حقيقت وجود است، بطلان اين پندار نيازي به توضيح ندارد.

و اگر منظور از اصالت وجود اين است که وجود اشيا حقيقتي ازلي و ابدي و نامتناهي بوده، و امر جعل و خلقت و آفرينش محال است، بطلان اين سخن را ثبوتا و اثباتا در موارد متعدد بيان داشتهايم. در واقع اين تفسير چنان که خواهد آمد در مقابل عقيده مکتب عقل و برهان و وحي ميباشد که اصل اولي در مورد اشيا را عدم و مخلوقيت، و نيازمندي آن­ها به خالق متعال ميداند و خداوند را مساوي با مجموعه اشيا نمي­شمارد.

در مورد ماهيت نيز:

اگر مراد از اصالت ماهيت، اين است که ماهيت من حيث هي و مجرد از وجود و عدم داراي واقعيت عيني و خارجي است، بايد دانست که هيچ عاقلي چنين سخني نگفته و نسبت آن به منکران اصالت وجود اتهامي بيمورد است. و اگر مراد از اصالت ماهيت اين است که متن واقعيت و عينيت عبارت است از ماهيات اشيا نه وجود آنها، منکران اصالت وجود هرگز چنين سخني نيز نميگويند.

لازم به ذکر است که:

1) منظور از ماهيت در اين مباحث حد و تعريف شيء نيست چه اينکه ماهيت به اين معنا مربوط به بحث تعاريف است و بس، لذا تعريف ماهيت به تلقي اذهان از واقعيات، نيز خروج از محل بحث است.

2) منظور از وجود در اين مباحث معناي بودن در مقابل نبودن نيست چه اينکه اين معنا از احکام عقلي و معقولات ثاني است نه چيز ديگر، بلکه منظور از وجود و بلکه ماهيت، در اين بحث همان واقعيت و هويت خارجي است که داراي آثار واقعي مي­باشد. و از اين­جا معلوم مي­شود که سخن از اصالت يکي و عدم اصالت ديگري کاملا بي­اساس است، چرا که وجود و ماهيت به معنايي که گفته شد يک چيزند نه دو چيز، و از هر جهت يک حکم دارند نه دو حکم.

معناي حقيقي اصالت وجود فلسفي(2)

نحوه نگاه به موجودات، از ديدگاه كسي كه قائل به وحدت وجود است و واقعيت عيني را حقيقت وجود ازلي و ابدي متطوّر به اطوار پيوسته (مساوي با واجب الوجود) مي‏بيند، با نگاه كسي كه ديدگاهي توحيدي و الهي دارد، و اشيا را به نفسِ هويت واقعي آن­ها مخلوق و موجود و باقي به ايجاد و مشيت خداوند متعال ميداند کاملا متفاوت است.

معناي ماهيت نيز بر اساس دو ديدگاه فوق كاملا متفاوت مي‏باشد، چه اينكه شخص موحّد و الهي ماهيت اشيا را عين واقعيت و هويت قابل وجود و عدم حقيقي آن‏ها ميداند كه به ايجاد خالق متعال موجود شده، و بر اساس آفرينش حق متعال، به نحو يکسان هم مصداق واقعي وجود و موجودند، و هم مصداق واقعي ماهيت و شيئيت؛ بلكه مصداق واقعي عناوين ديگري مانند: حادث، مقداري، متجزي، و... نيز مي‏باشند، و البته چنانچه خداوند متعال آن‏ها را معدوم و نيست فرمايد (که فلسفه و اصالت وجود اين امر را محال مي­داند!) مصداق عيني هيچ‏كدام از اين عناوين نخواهند بود.

در اين مقام بايد کاملا در نظر داشت که اصلا سخن از اصالت ماهيت چيزي كه به خودي خود غير از خودش هيچ چيزي نيست (ماهيت من حيث هي)، در ميان نيست، بلكه سخن از واقعيت ‏داشتن ماهيتي در ميان است كه با آفريده ‏شدن آن، هم مصداق واقعي وجود و موجود است و هم مصداق واقعي شيئيت و ماهيت.

بنابر تفسير الهيين از معناي خلقت و آفرينش و جعل و وجود و ماهيت، حتي كساني كه قائل به اصالت وجود مي‏باشند وليوجود را قابل جعل و رفع مي­دانند بدون اينكه خودشان متوجّه باشند در واقع عقيده اصالت ماهويان را به روشني پذيرفته‏اند و با آنان هيچ اختلافي ندارند. اما در ديدگاه فلسفي و عرفاني که امر خلقت و آفرينش محال شمرده مي­شود، و در نظر ايشان تنها ذات خداست که هر لحظه به صورتيدر مي­آيد، به ناچار واقعيت اشياي خارجي، عين حقيقت وجود محضي شمرده مي‏شود كه ذاتا قابل عدم نيست، لذا بر اساس ديدگاه ايشان هرگز نمي‏توان گفت: "اشيا بدون آفرينش و ايجاد خداوند متعال موجود نبوده‏اند"، و يا اينكه: "چنانچه خداوند اراده فرمايد همه موجودات نيست و معدوم و نابود مي‏شوند". لذا مي­گويند:

هر لحظه به شكلي بت عيار درآمد.

معناي "علّت بودن" و افاضه خداوند به اين باز مي‌‏گردد كه خود او به صورت‏هاي مختلف و گوناگون درمي‏آيد.[1]

صاحب "تعليقات كشف المراد" مي‌‏نويسد:

وجود به هيچ عنوان قابل جعل نيست، همان طور كه اصلاً عدم و عدم‌پذير نيز نمي‏باشد.[2]

رساله "وحدت از ديدگاه عارف و حكيم" مي‌‏نويسد:

وجود چون قابل وجود و عدم نيست واجب لذاته است، و <وجود> اصل همه موجودات و قائم بر همه و قيّوم همه و همه قائم به او هستند.[3]

نيز در "تعليقات كشف المراد" آمده است:

وجود از حيث ذات خودش همان حق سبحانه است.[4]

"ممّد الهمم" مي‌‏نويسد:

چون به دقت بنگري آنچه در دار وجود است وجوب است، و بحث در امكان براي سرگرمي است.[5]

بنابراين، مي‌‌بينيد اصالت وجودي که غالبا امري بديهي جلوه داده مي‌شود عيناً همان عقيده واضح البطلان وحدت وجود است که با ابهامات فراوان ـ چه در مقام تقرير محل بحث، و چه در مقام اقامه ادله و براهين ـ ارائه مي‌‌شود.

به عبارت ديگر عقيده اصالت وجود در حقيقت همان عقيده انکار خلقت است که با اين عنوان غلط‌انداز به ميدان آمده است چرا که تمامي موحدان، در مورد جهان هستي پايه را بر نيستي پيشين آن گذاشته‌اند، لذا از خالق آن جست‌ و‌ جو مي‌کنند و وجود خالق را اثبات مي‌‌نمايند؛ امّا دهريان در مورد جهان هستي قائل به اصالت وجود مي‌‌باشند، و هرگز از آفريننده آن جست‌ و جو نمي‌كنند، بلکه خود آن را حقيقتي ازلي و ابدي و ضروري الوجود مي‌‌شمارند، واگر هم گاهي از اثبات واجب الوجود دم مي‌زنند منظورشان از واجب الوجود همان حقيقت ازلي و ابدي وجود است که هر لحظه به صورتي در مي‌آيد، نه اثبات خالق و آفريننده جهان!

هنگامي كه نوبت به تفسير ماهيت مي‏رسد وحدت وجوديان گاهي (با صرف نظر از تداخل برخي تعاريف) مي‏گويند: "ماهيات صرفا خواب و خيال و اوهامند و جز حقيقت وجود چيزي در کار نيست". و گاهي مي‏گويند: "ماهيات جلوه‏ها و تطورات مختلف همان حقيقت واحد ازلي و ابدي‏اند". ديگرگاه مي‏گويند: "ماهيات حدود وجوداتند كه از مراتب مختلف حقيقت وجود گرفته مي‏شوند".

ايشان گاهي ديگر ماهيات را ازلا و ابدا اعيان ثابت در ذات خداوند و قائم به حقيقت وجود ـ که آنهم در نظر ايشان جز خدا چيز ديگري نيست ـ مي‏شمارند. و ديگرگاه آنها را ماهياتي مي‏شمارند كه جز خودشان هيچ چيزي نبوده، و ازلا و ابدا بويي از وجود نبرده‏اند، بلکه هر گونه وجودي که براي آنها فرض شود به حقيقت وجود بوده نه غير آن و...

در اين ديدگاه برخي "تعدد و تكثر در مراتب طولي" را منكرند، و ديگراني كه آن را پذيرفته ولي در تفسير تعدد و تكثر اشياي هم‏ عرض درمانده شده‏اند. و حقيقت اين است که در تمامي تفاسير و تعاريف فوق اصالت وجود به عنوان پيش فرض بوده و به نحو مصادره پذيرفته و اثبات شده است.

با توجه به نظرگاه وحدت وجوديان، روشن است كه عقيده "اصالت وجود" با "عقيده وحدت وجود" عينا يكي بوده، و در مورد اعتقاد به "اصالت ماهيت" و تعريف و تفسير آن نيز اصالت و وحدت وجود به صورت پيش‏فرض و مصادره به گونه‏اي در نظر گرفته شده است كه در نتيجه، اعتقاد به غير اصالت وجود فلسفي بديهي ‏البطلان بوده، و هر كسي به طور ناخود آگاه تسليم نظريه باطل قائلين به "اصالت و وحدت وجود" گردد. ولي بر اساس ديدگاه الهيين چنانكه گفتيم بحث "اصالت وجود و ماهيت" موضوعا منتفي مي‏باشد، بلكه بنابر مبناي اعتقاد ايشان قائل به اصالت وجود که دم از حقيقت معناي خلقت و جعل و آفرينش ميزند، بدون اينكه خودش بفهمد اعتقادي جز عقيده قائلين به اصالت ماهيت ندارد.

معناي حقيقي اصالت وجود فلسفي(3)

از ابتداي خلقت حضرت آدم ابوالبشر تا به حال، اساس مکتب تمامي انبياي الهي عليهم السلام و ساير عقلاي عالم بر دعوت به سوي مخلوقيت جهان هستي، و اصالت عدم اشيا، و موجود شدن آنها در پي آفرينش و ايجاد آفريدگار متعال بوده است. افراد مقابل ايشان، پيوسته معتقد به ازليت و اصالت وجود و هستي اشيا بوده، معناي خلقت و آفرينش را انکار کرده، و وجود عالم را ازلي و هميشگي و غير مخلوق شمردهاند. در اين ميان چنان که اشاره شد اهل فلسفه و عرفان معتقدند كه:

1. آنچه در خارج، واقعيت و عينيت و اصالت دارد نفسِ حقيقتِ وجود است که حقيقتي لذاته ميباشد، نه اشيايي كه قابل وجود و عدم حقيقي باشند.

2. ماهيات، ظهورات و جلوه‏هاي مختلفي هستند كه از دگرگوني‏ها و تطورات همان حقيقت ازلي و ابدي و غير قابل وجود و عدم حاصل مي‏شوند، و در خارج از تلقي ذهن يا وهم و خيال، داراي هيچ‏گونه وجود واقعي و عيني نيستند.

3. وجود بر دو گونه است: يكي وجود مطلق و نامتناهي، و ديگري وجود محدود و متناهي که البته دومي نيز جز مراتب (به تعبير فلسفي)، يا حصص (به تعبير عرفاني)، يا اجزاي اولي (بر اساس حقيقت مطلب) چيز ديگري نميباشد.

4. ماهيت داشتن، محدوديت است لذا خداوند متعال ماهيت و انيتي غير از حقيقت وجود نامتناهي كه متطور به صور گوناگون موجودات است ندارد.

5. واقعيات خارجي، نه از جهت وجود قابل آفرينش و از بين بردن مي‏باشند، و نه از جهت ماهيت. دليل اينكه هيچ واقعيتي قابل آفرينش و ايجاد نبوده، و پس از عدم و نيستي پديد نشده، و حتي خداوند هم نمي­تواند هيچ موجودي خلق کند اين است كه واقعيت اشيا نفس حقيقت وجود ازلي و ابدي است و از فرض ايجاد آنها سلب شيء از خودش و تحصيل حاصل لازم مي‏آيد. و دليل اينكه فاني شدن اشيا محال است و حتي خداوند هم نمي­تواند چيزي را معدوم و نيست کند نيز همين است كه آنها نفس حقيقت وجود ازلي و ابدي مي‏باشند و از فرض عدم و رفع وجود آنها سلب شي‏ء از خود آن لازم مي‏آيد. و علت اينكه ماهيت اشيا قابل وجود و عدم نيست اين است كه ماهيت به خودي خود جز خودش هيچ چيز ديگري نيست و اصلا صلاحيت اتصاف به وجود و عدم را ندارد. نيز، ماهيت تعيّن و تطوّر وجود است نه چيزي در عرض آن.

بنابراين آنچه واقعيت خارجي و عينيت حقيقي را تشكيل مي‏دهد، حقيقتي ازلي و ابدي و نامتناهي است كه تنها صورت‏ها و جلوه‏هاي آن در تغير و دگرگوني است. اين وجود نامتناهي، همان وجود خداوند است كه جامع و شامل همه اشيا مي‏باشد و جز آن هيچ چيز ديگري وجود ندارد كه خداوند آن را آفريده باشد يا بتواند آن را معدوم نمايد.

مبناي بحث اصالت يا اعتباريت وجود و ماهيت

برخي مدعي‏اند كه عقيده "اصالت وجود" و عقيده "وحدت وجود" دو چيزند، و "اصالت وجود" مقدمه‏اي است كه به كمك مقدماتي ديگر به عقيده "وحدت وجود" مي‏انجامد. اين عقيده اشتباه است واگر در معناي "اصالت وجود" فلسفي به خوبي تأمل شود كاملا روشن مي‏شود كه عقيده اصالت وجود فلسفي بدون نياز به هيچ مقدمه ديگري عينا همان وحدت وجود است.

چنان که سبزواري در مورد برهاني كه ملاصدرا براي اثبات واجب فلسفي ـ كه در واقع جز برهان اثبات وحدت وجود چيز ديگري نيست آورده است، به اين مطلب اعتراف مي‏كند و مي­گويد:

المقدمات المأخوذة في هذه الحجة وإن كان شامخة فيها مطالب عالية إلا أن الاستكشاف عنها في أول الأمر ليس بلازم اذ يصير به كثيرة الدقة عسرة النيل، وإن كان لازما في مقام آخر كمقام البحث عن فياضيته. فالأسد الأخسر [الأخصر] أن يقال بعد ثبوت أصالة الوجود: إن حقيقة الوجود التي هي عين الأعيان وحاق الواقع حقيقة مرسلة يمتنع عليها العدم، إذ كل مقابل غير قابل لمقابل والحقيقة المرسلة التي يمتنع عليها العدم واجبة الوجود بالذات، فحقيقة الوجود الكذائية واجبة بالذات وهو المطلوب. (پاورقي اسفار، 6/16 ـ 17).

و شرح بداية الحکمة در همين مورد و در توضيح کلامي که از سبزواري نقل کرديم مي­نويسد:

سبزواري... مدعي است که برهان او از برهان صدر المتألهين استوارتر، و در عين حال کوتاهتر است، و تنها بر يک مقدمه فلسفي مبتني است و آن اصالت وجود است. اشکال ياد شده [در کتاب بداية الحکمة] در صدد ابطال اين مدعاست که: "تنها با اتکا به اصالت وجود نمي­توان وجود واجب را اثبات کرد بلکه به مقدمات ديگري نيز نياز است"... پس اصالت وجود، عقل ما را مستقيما به ذات حق رهبري مي­کند نه چيز ديگر.[6]

با توجه به توضيحاتي که داده شد معلوم مي­شود بحث اصالت وجود يا ماهيت، تنها بر اساس انديشه كساني بنا شده است كه پيشاپيش وحدت وجود را پذيرفته‏، و در واقع اصالت وجود را توضيحي براي تبيين عقيده وحدت وجود قرار داده‏اند. و هر كسي با اندک تأمل مي‏يابد كه اين بحث با مباني مكتب عقل و وحي ـ كه بر اساس خالقيت خداوند و مخلوقيت و قابل وجود و عدم بودن حقيقي اشيا وتباين ذاتي بين آن دو سخن ميگويد ـ در تضاد آشكار است. با اين حال در نقد نكات فلسفي فوق تذكر مي‏دهيم كه:

1. محال است وجود، به نفس خود واقعيت داشته باشد، بلكه آنچه هست شي‏ء موجود است و بس، مخفي نماند كه خود اهل فلسفه و عرفان در تفسير مدعاي خود، مصداق حقيقت وجود بودن را، به عدم‏ تناهي در وجود تفسير كرده و مجموعه نامتناهي موجودات را حقيقت وجود و واجب‏ الوجود مي‏انگارند، و اين خود اعترافي آشكار است بر اينكه ممكن نيست حقيقت وجود به نفس خود مصداق داشته باشد چه اينكه مجموعه اشياي موجود هم، شي‏ء موجود است نه نفس وجود.

فلسفه براي اثبات عينيت حقيقت وجود مي‏گويد:

لما كانت حقيقة كل شيء هي خصوصية وجوده التي يثبت له، فالوجود أولى من ذلك الشيء بل کل شيء بأن يكون ذا حقيقة، كما أن البياض أولى بكونه أبيض مما ليس ببياض وعرض له البياض. فالوجود بذاته موجود وسائر الاشياء غير الوجود ليست بذواتها موجودة، بل الوجودات العارضة لها.[7]

نسبت سفيد بودن به "سفيدي"، از نسبت سفيد بودن به چيزهايي كه سفيد نيستند و سفيدي بر آنها عارض مي‏شود سزاوارتر است، و چون حقيقت هر چيزي همان خصوصيت وجود آن است كه برايش ثابت مي‏باشد، پس "وجود" از آن چيز، بلكه از هر چيزي سزاوارتر به اين است كه داراي حقيقت باشد. پس وجود خودش موجود است، اما ساير اشيا که غير وجودند خودشان موجود نيستند بلکه وجود­هايعارض بر آن­ها موجود است.

توضيح نظريه اصالت وجود صدرايي

با تدبر در كلام ملاصدرا و نيز تصريحات وي و اتباعش در موارد مختلف، و با توجه به لوازم و آثار و نتايجى كه او و ساير اهل فلسفه بر عقيده "اصالت و عينيت حقيقت وجود" مترتب مى‏دانند (مانند غير قابل خلق و عدم بودن واقعي موجودات، و متطور شدن ذات احديت به اطوار و صورت­هاي مختلف و...) مراد ايشان از امثال سخن فوق اين است که:

واقعيت عينى و خارجى را وجودى مطلق و بى‏نهايت تشكيل مى‏دهد، و تمامى اشيا و ماهياتى كه موجود به نظر مى‏آيند صرفا امورى اعتبارى و غير واقعى‏اند كه از دگرگونى‏هاى همان حقيقت مطلق و بى‏نهايت حاصل مى‏شوند. حقيقت‏بودن هر حقيقتى به طفيل همان حقيقت وجود مطلق و بى‏نهايت است، پس خود آن حقيقت از هر حقيقتى سزاوارتر به اين است كه داراى حقيقت و واقعيت باشد و هيچ چيز ديگري غير وجود آن حقيقت بي­نهايت داراي واقعيت و عينيت نيست.

نقد اساس نظريه اصالت وجود صدرايي

استدلال ملاصدرا در مورد اثبات اصالت و عينيت حقيقت وجود كه قرن‏هاست اساس افكار و انديشه‏هاي فلسفي و عرفاني صدر الفلاسفه و پيروان او را تشكيل مي‏دهد داراي اشكالات آشكاري است كه به برخي از آن‏ها اشاره مي‏كنيم:

الف) شكي نيست كه حقيقت ‏بودنِ اشيا به نفس وجود آن‏ها است و بدون وجود، جز عدم و بطلان و نيستي هيچ چيزي نيستند، اما سخن در اين است كه آيا اين وجود، حقيقتي مخلوق و قابل عدم و نيستي است كه دلالت بر وجود خالقي متعالي از قابليت وجود و عدم، و فراتر از داشتن جزء و كل مي‏كند (نظريه خلق، و اعتقاد به آفرينش الهي)؛ يا اينكه وجودِ اشيا حقيقتي ازلي و ابدي و غير قابل عدم بالذات است كه پيوسته در صور گوناگون جلوه مي‏كند (نظريه "اصالت وجود"و "وحدت وجود")، روشن است كه با بيان فوق جز از راه مصادره نمي‏توان مطلب دوم را ـ كه مدعاي اصالت‏وجودي‏ها است ـ نتيجه گرفت.

به بيان ديگر حقيقت هر چيزي، نفس وجود آن چيز است كه به جعل بسيط و آفرينش خداوند متعال موجود مي‏شود، نه اينكه اصل وجود آن­ها حقيقتي ازلي باشد و هر لحظه تنها صورتي خاص و خصوصيتي جديد بپذيرد. اصولا اشيا حقيقتي وراي وجود مجعول و مخلوقِ حقيقي خود ندارند كه حكم به اولويت وجود براي آن حقيقت نسبت به اصل وجود اشيا امكان داشته باشد، مگر اين كه ما در مرحله‏اي پيش‏تر اصلِ وجود اشيا را ازلي و ابدي و غير قابل وجود و عدم بدانيم، يعني اصالت و عينيت حقيقت وجود را قبلا پذيرفته باشيم، و شي‏ء بودن اشيا را حدود و صوري بشماريم كه از تطورات و تجليات مختلف همان حقيقت عيني و اصيل حاصل شده باشند. روشن است كه در اين صورت اين دليل وضوحا مصادره است و جز با فرض اصالت و عينيت حقيقت وجود در مرحله پيش‏تر، اصالت و عينيت حقيقت آن را اثبات نخواهد كرد.

ب) در حكم به "موجوديت وجود"، اصلا دو چيز در كار نيست كه حكم به اولويت يكي از آن دو نسبت به ديگري به نحوي از انحا ممكن باشد.

استدلال فلسفي مذكور درباره اثبات اصالت و عينيت وجود مانند اين است كه گفته شود:

گرم‏ بودنِ هر چيز، به خصوصيت حرارت و گرمي آن است، پس حقيقت حرارت و گرمي از هر چيزي سزاوارتر به اين است كه گرم باشد!

شيرين ‏بودنِ هر چيز، به شيريني آن است، پس حقيقت شيريني اولي به اين است كه شيرين باشد!

زوج‏ بودنِ هر عددي، به زوجيت آن است، پس حقيقت زوجيت اولي به زوج‏ بودن است!

سنگين ‏بودنِ هر چيز به اين است كه سنگين باشد، پس حقيقت سنگيني اولي به اين است كه سنگين باشد!

عجيب‏ بودنِ اين مثال‏ها به اين است كه داراي حقيقت عجيب و غريب‏ بودن است، پس حقيقتِ عجيب و غريب‏بودن، اولي به اين است كه عجيب و غريب باشد!

ج) تحقق حقيقت سفيدي محال ذاتي است و هرگز ممكن نيست نفس حقيقت سفيدي داراي مصداق باشد. و اگر گفته ميشود: "فرض محال، محال نيست". معنايآن اين نيست که وقوع محالات هم ممکن است! و البته به همين جهت است كه چنين فرضي را فرض محال مي‏گوييم. حكمي كه از فرض وجود چيزي كه وجود واقعي آن محال است استنتاج شده باشد ربطي به امكان وقوع حقيقي آن چيز نداشته، بلكه تنها ملازمه عقلي مقدم و تالي را بيان مي‏كند و بس. مثلا چنانچه گفته شود: "اگر عدد سه زوج باشد قابل تقسيم بر دو است"؛ تنها ملازمه مقدم و تالي بنابر همان فرض محال را بيان داشته‏ايم و نبايد از آن نتيجه بگيريم كه: "عدد سه‏اي كه قابل تقسيم بر دو است واقعا در خارج موجود مي‏باشد"، چه اينكه حكم مذكور در واقع مناقض اين حكم است كه: "اگر آن عدد واقعا سه باشد ديگر زوج نخواهد بود".

در مثال‏هايي كه بيان داشتيم بديهي است عقل، فرض تحقق موضوعات مذكور را بنابر هر تقديري محال مي‏داند، و موضوع اولويت‏هاي مذكور را موهوماتي مي‏بيند كه فرض وجود آنها محال ذاتي است.

اگر گفته شود: حكم عقل به استحاله وجود موضوع مثال‏هاي فوق از اين جهت است كه موضوعات ياد شده داراي وجود عرضي و وصفي مي‏باشند، و عرض و وصف محال است كه بدون جوهر و موصوف وجود داشته باشند.

پاسخ اين است كه حكم عقل به استحاله وجودِ موضوعِ حقيقتِ وجود، بسيار بديهي‏تر از مثال‏هاي مذكور است چه اينكه فرض دوئيت بين جوهر و عرض و صفت و موصوف در نظر عقل بسيار آسان‏تر از فرض غيريتِ وجود و ماهيت در عينيت و واقعيت است، بنابراين حكم عقل درباره استحاله وجود موضوعِ حقيقت وجود، روشن­تر از حكم آن درباره استحاله وجود موضوعات مثال‏هاي بيان شده است.

اتفاقا خود همين امر (يعني محال بودن تفكيك بين شيئيت و هويت واقعي شي‏ء با وجود آن بنابر هر تقديري) موجب شده است كه اهل فلسفه به هنگام طرح مسأله اصالت وجود و ماهيت، در مورد معناي "وجود" و "ماهيت" و "اصالت"، خلط‏هاي فراوان داشته باشند تا آنجا كه ناچار شده‏اند معناي ماهيت را از حقيقت خود تحريف كرده، و به معناي "حدود وجود شي‏ء"، و "قالب‏هاي ذهني شناخت اشيا"، و "ظهورات مختلف حقيقت ازلي و ابدي وجود" ـ كه پذيرش آن مبتني بر پذيرش اصالت وجود در مرحله پيش‏تر است معرفي كنند.

(با رجوع به متون فلسفي مي‏بينيد اهل فلسفه پيوسته يكديگر را در تصور و كاربرد صحيح مسأله اصالت وجود مورد تهاجم قرار داده، و حتي خود ملاصدرا را هم در اين مورد از قاصرين دانسته‏اند!! (رجوع كنيد به: اصول فلسفه و روش رئاليسم، پاورقي‏هاي مقاله هشتم؛ مصباح، محمد تقي: تعليقة علي نهاية الحكمة، 20).

د. سلب سفيدي از حقيقت سفيدي محال است و مستلزم سلب شي‏ء از خود آن مي‏باشد. سلب وجود از حقيقت وجود نيز بنابر اعتراف خود اهل فلسفه محال بوده و مستلزم سلب شي‏ء از خود آن مي‏باشد، لذا اگر واقعيت اشياي خارجي نفس حقيقت وجود باشد تصور عدم و فرض مخلوقيت واقعي براي همه اشيا محال خواهد بود.

اگر چه اهل فلسفه به اين نتيجه عقيده خود ـ يعني ازليت و ابديت عالم، و انكار مخلوقيت واقعي اشيا ـ به صراحت ملتزم مي‏باشند و مي­گويند:

عالم قديم است.[8]

اما بدون ترديد التزام به آن بر خلاف يكي از بديهي‏ترين اصول عقلي و قطعي‏ترين پايه‏هاي معارف توحيدي الهيين است.

2. ماهيت اشيا، همان حقيقت واقعي آنها (ما به الشيء هو نفسه) مي‏باشد. و در اتصاف به اين معنا تفاوتي بين خالق و مخلوق نيست، جز اينكه هويت واقعي مخلوقات اين است كه همه آنها موجوداتي مقداري و عددي و قابل زياده و نقصان و پذيراي وجود و عدم مي‏باشند، ولي هويت خالق تبارك و تعالي اين است كه او موجودي است بر خلاف همه اشيا، و فراتر از داشتن جزء و كل و مقدار و زمان و مكان و شكل و شبح و صورت و قابليت وجود و عدم و پذيرش زياده و نقصان.

و اما تفسير ماهيت به معناي حدود وجود كه از تجليات و تطورات پيوسته حقيقت وجود به ظهور مي‏رسد، چيزي است كه تنها بر اساس نظريات فلسفي و عرفاني انجام مي‏گيرد تا اينكه راه را براي نظريه اصالت و وحدت وجود، كه ذات خالق تبارك و تعالي را مجموعه مراتب يا حصه‏هاي وجودي، و يا مجموعه موجودات محدود مي‏داند هموار كند. چنان­که مي­گويند:

او همان يگانه‏اي است كه همه اشيا مي‏باشد.[9]

هر يك از ممكنات، مظهر يك اسم از اسماي حقند. هر چند گفتن و شنيدن اين سخن دشوار است ولي حقيقت اين است كه شيطان هم مظهر اسم "يا مضلّ" است.[10]

غيرتش غير در جهان نگذاشت لا جـرم عـين جمـله اشيــا شــــد.‌[11]

لا يخلو منه شي‏ء، ولا يشذّ منه مثقال عشر عشر أعشار ذرة.[12]

چون يک وجود هست و بود واجب و صمد از ممکن اين همه سخنان فسانه چيست؟[13]

اصلا شيئي نيست تا با او معيت داشته باشد، نه اين­که شيئي هست و با او معيت ندارد.[14]

تو همه‏اي![15]

حق مشهود است و خلق موهوم... زيرا جز يکي بيش نيست و جز او عدم است.[16]

مذهب مکتب وحي و برهان

حق اين است كه در تبيين مسأله وجود بر اساس عقل و برهان، و بدون پيش‏فرض گرفتنِ عقيده اصالت و وحدت وجود، چنين گفته شود:

حقيقت شي‏ء بر دو قسم است:

الف) حقيقت مقداري و داراي اجزا و قابل وجود و عدم حقيقي (مخلوق و حادث)، كه واقعا مخلوق وآفريده خداوند متعال است، نه حقيقتي ازلي وابدي و غير قابل عدم.

ب) حقيقت متعالي از داشتن جزء و كل و مقدار و اجزا (خالق تبارك و تعالي)، كه فراتر از قابليت اتصاف به ازليت و ابديت امتدادي بوده، و متعالي از امكان پذيرش تغير و تبدل و تجلي در صور مختلف و گوناگون است.

لذا در مكتب معرفت الهي، هم مخلوقات داراي شيئيت واقعي ميباشند که به ايجاد و مشيت باري تعالي موجود و باقياند، و هم خداوند متعال "شيئي" است كه مورد تصديق قرار گرفته و حكم به وجود آن مي‏شود، نه اينكه مصداق حقيقت وجود نامتناهي موهوم بوده، و ماهيت و انيت او نيز نفس همان وجود خيالي، و عين اعيان ممكنات باشد. او تبارك و تعالي شي‏ء است به حقيقت شيئيت، و حقيقتا ماهيت و انيت دارد، و به نفس تعالي ذاتي خود از داشتنِ مقدار و اجزا و قابليت اتصاف به تناهي و عدم‏ تناهي، و خارج از هر گونه تصور و توهم و وصول و ادراك و وصف و بيان مي‏باشد.

جالب اين است كه معرفت بشري در مراحل ابتدايي موجود را به "واجب و ممكن" تقسيم مي‏نمايد، سپس "ممكن" را به "جوهر و عرض" منقسم مي‏داند، پس از آن "عرض" را داراي اقسامي مي‏شمارد كه يكي از آنها "كميت و مقدار" مي‏باشد، و وصف تناهي و عدم تناهي را هم از اوصاف اختصاصي اعراض و کميات مي­داند.[17] آنگاه همه اين تقسيمات را از ياد برده، وجود خداوند را به طور نامتناهي در پهنه زمان و مكان ـ كه جز به كميت و مقدار نسبت داده نمي‏شود ـ گسترانيده، وجود او را مزاحم وجود همه چيز مي‏داند و "وحدت وجود" را از آن نتيجه مي‏گيرد.

معرفت بشري و اصالت و وحدت وجودي، تنها از عينكي به واقعيت مي‏نگرد كه جز زمان و مكان و مقدار و مخلوق را نمي‏نماياند، لذا وجود را منحصر به موجود قابل اتصاف به تناهي و عدم ‏تناهي مي‏بيند، و بر اساس همين پندار نادرست، در حالي كه از وجود حقيقت متعالي و منزه از داشتن مقدار و اجزا، و قابليت اتصاف به تناهي و عدم ‏تناهي، كاملا غافل است، وجود را به دو قسم "متناهي و غيرمتناهي تقسيم كرده، موجود نامتناهي را واجب ‏الوجود، و موجود متناهي را ممكن‏ الوجود مي‏داند، و در قدمي پس از آن مي‏گويد: با فرض وجود موجودِ نامتناهي، مجالي براي وجود غير آن باقي نمي‏ماند، پس هيچ چيزي جز خداوند وجود ندارد، و ممكنات جز تطوّرات و صورت‏هاي گوناگون ذات او چيزي نيستند (وحدت وجود)، و حال اينكه:

اولا: موجود، منحصر به موجود قابل اتصاف به تناهي و عدم ‏تناهي (مقداري و متجزي) نيست،

ثانيا: اعتقاد به وجود نامتناهي از اوهام ساخته ذهن بشري است، چه اينكه وجود نامتناهي به خودي خود محال بوده و حتي در عالم مقدار هم وجود آن ممكن نيست.[18]

ثالثا: موجود نامتناهي هم لزوما داراي اجزاي مقداري حقيقي است و واجب الوجود نتواند بود.

رابعا:...

زنديقي از امام صادق عليه ‏السلام پرسيد:

فما هو؟ قال عليه ‏السلام: هو شيء بخلاف الاشياء ارجع بقولي: شيء إلي إثبات معني وأنه شيء بحقيقة الشيئية، غير أنه لا جسم ولا صورة لا يمس ولا يجس ولا يدرك بالحواس الخمس، لا تدركه الاوهام، ولا تنقصه الدهور، ولا يغيره الازمان.

قال السائل: فتقول إنه سميع بصير؟ قال: هو سميع بصير، سميع بغير جارحة وبصير بغير آلة، بل يسمع بنفسه ويبصر بنفسه، ليس قولي: إنه يسمع بنفسه ويبصر بنفسه أنه شيء والنفس شيء آخر، ولكن أردت عبارة عن نفسي إذ كنت مسؤولا وإفهاما لك إذ كنت سائلا، وأقول: يسمع بكله، لا أن الكل منه له بعض، ولكني أردت إفهاما لك والتعبير عن نفسي، وليس مرجعي في ذلك إلا إلي أنه السميع البصير العالم الخبير بلا اختلاف الذات ولا اختلاف المعني.

قال السائل: فما هو؟ قال أبو عبد الله‏ عليه ‏السلام: هو الرب وهو المعبود وهو الله‏، وليس قولي: "الله‏" إثبات هذه الحروف: "ألف، لام، هاء"، ولكني أرجع إلي معني، هو شيء خالق الاشياء وصانعها؛ وقعت عليه هذه الحروف وهو المعني الذي يسمي به الله‏ والرحمن و الرحيم والعزيز وأشباه ذلك من أسمائه وهو المعبود جل وعز.

قال السائل: فإنا لم نجد موهوما إلا مخلوقا، قال أبو عبد الله‏ عليه ‏السلام: لو كان ذلك كما تقول، لكان التوحيد عنا مرتفعا. لانا لم نكلف أن نعتقد غير موهوم، ولكنا نقول: كل موهوم بالحواس مدرك، فما تجده الحواس وتمثله فهو مخلوق، ولا بد من إثبات صانع الاشياء خارج من الجهتين المذمومتين إحديهما: النفي، إذ كان النفي هو الابطال والعدم، والجهة الثانية: التشبيه، إذ كان التشبيه من صفة المخلوق الظاهر التركيب والتأليف. فلم يكن بد من إثبات الصانع لوجود المصنوعين، والاضطرار منهم إليه أثبت أنهم مصنوعون وأن صانعهم غيرهم وليس مثلهم...

قال السائل: فقد حددته إذ أثبت وجوده، قال أبو عبد الله‏ عليه ‏السلام: لم أحده ولكن أثبته، إذ لم يكن بين الاثبات والنفي منزلة.

قال السائل: فله إنية ومائية؟! قال: نعم، لا يثبت الشيء إلا بإنية ومائية.

قال السائل: فله كيفية؟ قال لا، لان الكيفية جهة الصفة والاحاطة، ولكن لا بد من الخروج من جهة التعطيل والتشبيه، لان من نفاه أنكره ورفع ربوبيته وأبطله، ومن شبهه بغيره فقد أثبته بصفة المخلوقين المصنوعين الذين لا يستحقون الربوبية، ولكن لا بد من إثبات ذات بلا كيفية لا يستحقها غيره ولا يشارك فيها ولا يحاط بها ولا يعلمها غيره.[19]

حقيقت ذات خداوند متعال چيست؟

حضرت فرمودند: او چيزي است بر خلاف همه چيزها، از اينكه مي‏گويم او "شي‏ء" است اثبات معنايي واقعي را بفهم، و نتيجه بگير كه او داراي شيئيت حقيقي است، ولي نه جسم است و نه صورت، نه محسوس مي‏شود و نه با حواس پنجگانه ادراك مي‏گردد، نه اوهام او را درمي‏يابند و نه زمان‏ها از او مي‏كاهند و دگرگونش مي‏سازند.

سائل پرسيد: آيا او را سميع و بصير مي‏دانيد؟

امام عليه ‏السلام فرمودند: او سميع بصير است، شنواي بدون جارحه و بصير بدون آلت است، بلكه او به نفس حقيقت ذات خود شنواست و به نفس وجود متعالي خود بيناست، و اينكه مي‏گويم به نفس خود شنوا و بيناست نه بدين معناست كه او چيزي است و نفس چيزي ديگر، لكن تعبيري از خويش آوردم چرا كه تو سؤال مي‏كني و من مي‏خواهم به تو بفهمانم.

باز مي‏گويم: به كل خود مي‏شنود البته نه اينكه او كلي داشته باشد كه داراي اجزا باشد، لكن خواستم به تو بفهمانم و تعبير از آن من است. و حاصل كلام من جز اين نيست كه او سميع بصير عالم خبير است، بدون اينكه ذاتي داراي اجزاي متفاوت و مختلف داشته باشد.

سائل پرسيد: پس او چيست؟!

امام صادق عليه ‏السلام فرمودند: او پروردگار است، او معبود است، او الله‏ است، و گفته من "الله‏" تنها اثبات اين حروف "الف و لام و ها" نيست، من معنا را در نظر دارم، و آن معنا همان ذاتي است كه آفريننده اشيا و صانع آنهاست، اين حروف آن معنا را مي‏رساند، و او همان واقعيتي است كه به نام الله‏ و رحمان و رحيم و عزيز و مانند آن خوانده مي‏شود، و او همان معبود جل و عز است.

سائل گفت: ما هيچ چيز در نظر نمي‏آوريم مگر اينكه مخلوق مي‏باشد.

امام صادق عليه ‏السلام فرمودند: اگر چنان باشد كه تو مي‏گويي، پس تكليف به توحيد از گردن ما برداشته است، زيرا ما مكلف نيستيم به چيزي اعتقاد داشته باشيم كه اصلا توجهي به آن نيست.

ولكن مي‏گوييم: هر چيزي كه با حواس يافته شود ادراك مي‏گردد، پس هر چه كه حواس آن را بيابد و بشناسد مخلوق است.

و ما ناچاريم كه وجود صانع اشيا را نيز اثبات كنيم، به گونه‏اي كه نه نفي لازم آيد و نه تشبيه، زيرا نفي همان ابطال و عدم است، و تشبيه نيز از آن مخلوقي است كه تركيب و تأليف در وجود آن آشكار است.

چون مخلوقات موجودند پس صانع و خالق اشيا را بايد اثبات كرد، چرا كه مخلوقات به ناچار بايد خالق داشته باشند و آن خالق غير خود آنهاست و شبيه آنها نيست.

سائل گفت: اگر شما وجود او را اثبات كرديد، پس او را تعريف كرده و قابل شناخت نيز دانسته‏ايد.

امام عليه ‏السلام فرمودند: حقيقت وجود او را تعريف و بيان نكردم بلكه تنها او را اثبات كردم، زيرا بين "بودن و نبودن" چيز سومي وجود ندارد.

سائل گفت: آيا او داراي انيت و ماهيت نيز هست؟

امام عليه ‏السلام فرمودند: آري، هيچ چيز وجود ندارد مگر با انيت و ماهيت.

سائل پرسيد: آيا داراي كيفيت نيز هست؟

حضرت فرمودند: خير، زيرا كيفيت چيزي است كه شي‏ء به واسطه آن مورد وصف و شناخت و ادراك قرار مي‏گيرد. ما ناچاريم از تعطيل و تشبيه خارج شويم، زيرا هر كس او را نفي كرد انكار وجود او نموده، ربوبيت او را ابطال كرده است. و هر كس او را شبيه غير داند او را داراي اوصاف مخلوقات و مصنوعاتي كه لايق ربوبيت نيستند اثبات كرده است.

بايد ذاتي را اثبات كرد بدون كيفيت، به گونه‏اي كه غير او سزاوار آن نباشد، و در آن حقيقت شريك و همانند نپذيرد، و مورد احاطه و ادراك و شناخت قرار نگيرد، و جز خود او آن را نشناسد.

برخي از نكاتي‏ كه از حديث شريف استفاده مي‏شود:

1 . خداوند متعال در ذات و حقيقت خود با اشيا تباين دارد و عقيده فيلسوفان به سنخيت و همانندي وجود خالق و مخلوق، و نيز پندار عارفان مبتني بر عينيت و يكي‏بودن ذات خالق و مخلوق نادرست و بي‏وجه است.

2 . كنه ذات خداوند متعال "وجود" نيست، بلكه او شيئي است بحقيقت شيئيت، كه مورد تصديق و حكم به وجود قرار مي‏گيرد.

3 . خداوند متعال ـ بر خلاف پندار اهل فلسفه و عرفان ـ وجود مطلق يا عام شامل همه چيز نيست و مراتب مختلف وجودي و جزء و كل ندارد.

4 . ذات خداوند متعال داراي اجزاي مختلف نيست، پس صدور اشيا از ذات او كه عقيده فيلسوفان است، و نيز تجلي او به صور اشياي گوناگون كه پندار عارفان است غيرممكن است.

5 . هرگاه از حقيقت ذات خداوند سؤال شود، هر پاسخي كه اشاره به بيان ذات و حقيقت وجود او داشته باشد نادرست است، پس نمي‏توان كنه ذات او را، چنانكه انديشه بشري مي‏پندارد با عنوان حقيقت وجود معرفي كرد، بلكه تنها با عناويني مانند معبود، خالق، رب، رحمان، رحيم، ودود، انيس، مونس، مجيب، چيزي بر خلاف همه چيزها و امثال آن مورد اشاره و اثبات و عبادت و خواندن قرار مي‏گيرد.

تنزيه مطلق وجود خداوند، و ممنوعيت تفكر در ذات او كه ركن اساسي اديان است مستلزم اين نيست كه حكم ما به وجود او تبارك و تعالي به مجهول مطلق تعلق گرفته باشد و تعطيل لازم آيد.

7 . تعطيل و تشبيه، هر دو نادرست است، "تعطيل" اين است كه اصل وجود خداوند انكار شده، و يا لااقل مورد تصديق قرار نگيرد؛ اما بعد از مرحله اثبات وجود، هر گونه انديشه و يا وصفي كه براي شناخت حقيقت ذات او باشد مصداق "تشبيه" است. بنابراين سيره اهل فلسفه و عرفان كه پس از مرحله اثبات وجود خداوند به بحث از حقيقت وجود او مي‏پردازند و در نهايت نفس حقيقت وجود نامتناهي را به عنوان كنه ذات خداوند متعال تعيين مي‏كنند نادرست بوده و دخول در تشبيه است.

8 . اثبات وجود خداوند متعال تنها از راه وجود مخلوقات او مي‏باشد و ادعاي اهل فلسفه و عرفان مبتني بر اينكه وجود او بدون واسطه و به خودي خود مورد اثبات قرار مي‏گيرد نادرست است.

يكي از زنديقان به امام رضا عليه ‏السلام عرض كرد:

هل يقال لله‏: إنه شيء؟

فقال: نعم، وقد سمي نفسه بذلك في كتابه، فقال: قل أي شيء أكبر شهادة قل الله‏ شهيد بيني وبينكمž، فهو شيء ليس كمثله شي.

آيا مي‏توان گفت كه خداوند هم چيزي است؟

امام عليه ‏السلام فرمودند: آري، خودش نيز در قرآن از خود به اين عنوان ياد كرده و فرموده است: "بگوي آيا كدامين چيز شهادتش از خداوند برتر است، بگوي خداوند بين من و شما شاهد است"، پس او چيزي است كه هيچ چيز همانند او نيست.

حضرت رضا عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

ذاته حقيقة وكنهه تفريق بينه وبين خلقه.[20]

ذات او حقيقت و كنه وجود او جدايي و فراتري او از خلقش مي‏باشد.



[1] . إن المسمى بالعلة هو الأصل، والمعلول شأن من شؤونه، وطور من أطواره. ورجعت العلية والإفاضة إلى تطور المبدإ الأول بأطواره وتجليه بأنحاء ظهوراته. مشاعر، ملا صدرا، 54..

[2] . فالوجود غير مجعول مطلقا، كما أنه غير قابل للعدم مطلقا. حسن زاده آملي، حسن: تعليقات كشف المراد، 1407 ق، 477

[3] . وحدت از ديدگاه عارف و حكيم، حسن زاده، حسن، آذر 1362، 80.

[4] . الوجود من حيث هو هو، هو الحق سبحانه. حسن زاده آملي، حسن، تعليقات كشف المراد، 1407 ق، 433.

[5] . حسن‏زاده آملي، حسن: ممد الهمم در شرح فصوص الحكم: 107.

[6] . ترجمه و شرح بداية الحکمة، شيرواني، سال 1386، 4/ 20-23.

[7] . رجوع كنيد به: اسفار، 1/38 ـ 39.

. [8]هزار و يک نکته، حسن زاده آملي، 103.

. [9]حسن ‏زاده آملي، حسن: تعليقات كشف المراد، 463.

. [10]انه الحق، حسن زاده، حسن، 1373 شمسي، 68.

. [11]هشت رساله عربي، لقاء الله، 1365 شمسي، حسن زاده، حسن، 35 ‌ـ 36.

. [12]"انه الحق" حسن زاده، حسن 46.

[13] . مآثر آثار، 1/72.

[14]. در محضر استاد حسن زاده آملي، محسن غرويان، 43.

. [15]الهي نامه، حسن زاده، حسن، 1362 شمسي، 40.

. [16]مآثر آثار، 2/89.

[17] . رجوع شود به مقاله ملاحظاتي پيرامون مکتب تفکيک از همين قلم در مجله سمات شماره دوم.

[18] . رجوع کنيد به مقالات نويسنده در شماره­هاي پيشين مجله.

[19] . توحيد، 244 ـ 247.

[20] . بحار الأنوار، 4/228، از توحيد و عيون اخبار الرضا عليه ‏السلام.

 

فصلنامه معرفتى اعتقادى سمات

13

اول دفتر

بیداری اسلامی ـ منطقه ای، آغازی بر یک پایان بزرگ / مدیر مسؤول

در هفته های اخیر شاهد تحولاتی ناگهانی و گسترده در شمال آفریقا و منطقه خاورمیانه بودیم. آتشفشان خشم فروخورده و عزت لگد مال شده ملت های مسلمان در کشورهای تونس، مصر، یمن، لیبی، بحرین، اردن و عربستان شروع به فوران نمود و در مقابل دیدگان همه چند رژیم مقتدر و با ثبات وابسته به نظام سلطه مدرن را به زانو در آورد.

سمت و سوی این تحولات و حوادث چیست و در فرجام خود به کجا خواهد رسید؟ پاسخ به این سئوال مشکل و نیازمند گذر بیشتر زمان است اما آنچه مسلم و قطعی است اولا سهم عظیم انقلاب اسلامی و پایمردی نظام جمهوری اسلامی با محوریت ولایت فقیه ـ چه در دوره زعامت بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی (رحمه الله) و چه در دوره رهبری درخشان مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (مد ظله) ـ در بروز این تحولات است و ثانیا شنیده شدن صدای خرد شدن استخوان های نظام سلطه مدرن غربی است.

ادامه